به طور کلی در بخش آموزشهای تجسمی تفاوتهایی در شیوهی تدریس بر اساس گروه سنی هنرآموز باید در نظر گرفته شود.
قابلیت های ذهنی هم مانند جسم در سنین مختلف رشد و تکامل می یابند، همچنین تقاضای هنر آموز طی این روند، متفاوت خواهد بود.
یک مربی آگاه با درنظرگرفتن درخواست ها و توانایی های مختص گروه سنی هنرآموز جدول آموزشی خود را تهیه کرده و با توجه به هدف هنرهای تجسمی -که توانایی خلق زیبایی و مفاهیم به زبان بصری با توجه به نوآوری های ذهنی است- به طرح درس می پردازد و آموزش صحیح از همین نقطه آغاز میشود.
طبعا” آموزش به کودکان دشوارتر از بزرگسالان خواهد بود چراکه تمامی مفاهیم بدون اشاره مستقیم باید منتقل شوند.
آموزش کودکان:
پروسهی رشد مغز تا سه سالگی تکامل مییابد و در این سن کودک آماده تجربیات جدید و معاشرت با گروه همسالان و درک خاص خود از فضاهای مختلف میباشد.
پیش از شکلگیری منطق (که حدوداً در سن هفت سالگی پدیدار میشود)، در ذهن کودک عواطف و ادراکات حسی نقشی اساسی در روند رشد وی ایفا میکنند؛ و آموزش حرفهای و درست در این دوران میتواند نقش بسیار مهمی در رشد ذهنی و حفظ سلامت روان کودک داشته باشد.
با توجه به نوع ادراکات کودک از جهان پیرامون، و همچنین عدم درک منطقی از پدیدهها، میتوان گفت که هر کودک ذهنی گسترده و کاملاً متمایز از دیگری دارد و متشکل از صفات بیانتهاست؛ که با قدرت تخیل میتواند این طبیعت منحصر به فرد را با جهان اطرافش به اشتراک بگذارد. این موضوع را میتوان در ارتباط با اطرافیانش، یا در هنگام بازی با گروه همسالان، و یا حتی در بازیهای انفرادی به خوبی مشاهده کرد.
مرحله برتری “تخیل” به “تطابق منطقی و عینی” در ذهن تقریباً تا سن ۱۲ سالگی ادامه مییابد.
بنابراین صاحب نظران سنین بین ۳ تا ۱۲ سال را دورانکودکی نامگذاری کردهاند.
با مطالعهی بیشتر درباره دوران کودکی، درمییابیم که یکی از مهمترین ویژگیهای کودک قدرت تخیل اوست که بخش اعظمی از ذهن او را تشکیل میدهد؛ و در لحظهلحظهی زندگیاش در جریان است.
یکی از راههای حفظ و پرورش قدرت تخیل تجربیات هنری است که در بستری مناسب شکل گرفته و انجام شود. اگر به بازی کردن کودکان دقت کنیم این فضا سازی قوی ذهنی را به خوبی تشخیص خواهیم داد. تمام این نکات در مورد کودکان بارها و بارها به ما در امر آموزش یادآوری میکنند که: “اصلیترین وظیفه هر مربی کودک حفظ و پرورش این جریان عظیم و مقدس خلاقیت است.”
تقریباً تمام مفاهیم غیرمستقیم و از طریق تجربهی شخصی کودک، یا بیان داستان منتقل میشود؛ و در مورد پرورش باید محیط -که شامل ابزار و وسایل متنوع و نظارت صحیح است- آماده باشد تا کودک بتواند آزادانه هر آنچه دریافت میکند را با کمک نیروی خلاقیت خود در هم بیامیزد و با پیشینه تجربیات بصریاش ذهن زیبایش را به تصویر بکشد. نتیجه یک اثر منحصر به فرد و قطعاً خاص خواهد بود.
همانطور که گفته شد در این دوره (۳ تا ۱۲ سالگی) کودک به لحاظ تجسمی نباید درگیر فضای عینی و واقعی جهان اطراف باشد؛ هرچند توجه کردن و به دنبال آن دیدن و احساس کردن وقایع اطراف، تأثیر مستقیمی بر آثار هنرآموز خواهد داشت اما ارزش و اهمیت آموزش در این سن به کمک کردن برای رشد خلاقیت او و ذهنیسازی وقایع بیرونی است.
میتوان گفت وقتی کودک در یک روند صحیح آموزش خلاق قرار میگیرد رنگها را به خوبی میشناسد و ترکیبات آنها را تجربه میکند و حین آموزش غیرمستقیم با مفاهیم بصری آشنا میشود؛ در دایره تجربیاتش ثبت میگردد و توانایی این را پیدا میکند که مثلاً یک اتفاق داستان یا خاطره را طوری به تصویر بکشد که اولاً در نوع خود خاص و بینظیر باشد و در ضمن سرشار از انتقال احساس قشنگ کودکانه باشد.
آموزش بزرگسالان:
همزمان با عبور از مرز ۱۲ سالگی تغییراتی در ساختار ذهنی اتفاق میافتد، در واقع کودک در حال پاگذاشتن به دوران جدیدی از زندگی خویش است. درک و دریافت او از جهان پیرامون دقیقتر، عینیتر و بیش از پیش مبتنی بر واقعیت میباشد. اما در زمینه آموزش باید بگویم که همچنان خلاقیت بسیار مهم و پایه و اساس هر اثر هنریست.
در این سن ذهن آمادهی پذیرش و فراگیری آموزشهای علمی شده؛ پس برای خود هنرآموز هم خلق اثر بر پایهی قوانین بصری ثابت شده قطعاً لذتبخشتر خواهد بود و راهگشای دنیایی جدید در این عرصه میباشد.
آموزشها با هدف آشنایی هنرآموز با رنگشناسی، طراحی، ترکیببندی و به طورکلی مبانی هنرهای تجسمی آغاز میشود. در کنار آن دیدن آثار هنرمندان بزرگ تاریخ و تجزیه و تحلیل آنها به ارتقاء مهارتهای شناختی کمک میکند.
پس از آشنایی و تسلط کامل بر مبانی و شیوههای هنری هنر آموز با کولهباری از تجربیات مختلف و به کمک ذهن پویا و خلاق خویش میتواند شیوه شخصی خود را برای بیان بصری به کار گیرد و این همان چیزی است که اصطلاحاً سبک شخصی نامیده میشود. تمام هنرمندان نامی و تأثیرگذار تاریخ از چنین مسیری عبور کردهاند و در نهایت به شیوه خاص خود دست پیدا کردهاند.
نتیجهگیری:
تا اینجا با اشاره به ساختار ذهن در دوران کودکی و بزرگسالی، به بررسی شیوههای آموزش هنر به این دو گروه پرداختیم.
به نظر میرسد مهمترین نکته در این روند حفظ و عدم آسیب به پتانسیل خلاقیت -که هر انسانی با تولد به این جهان به همراه خود میآورد- باشد و نکته قابل تأمل این است که لزوماً نباید انتظار داشته باشیم که پس از گذراندن دورههای هنری حتماً یک هنرمند نقاش، مجسمهساز یا تصویرگر تحویل بگیریم. این کودکان میتوانند در همهی زمینهها ابتکار داشته باشند.
اینکه به ذهن هر کودک احترام بگذاریم و اجازه بدهیم مسیر شخصی خود را پیدا کند مهمترین کمک به موفقیت او در مسیر زندگی خواهد بود.البته این موضوع به این معنا نیست که ساختار کلی آموزش و هدایت به سمت الگوهای زیباییشناسی نادیده انگاشته شود در واقع تأکید بر غیرمستقیم بودن این روند مشخص میباشد.
اینکه کودک بیاموزد برخورد همهی انسانها در مواجهه با مسائل یکسان نیست، و هر کس برداشت شخصی خود را از مسئله دارد به او کمک خواهدکرد که با اعتماد به نفس و در پذیرش کامل با جهان هستی روبرو شود؛ با شناخت قدم بردارد و اهداف و آرزوهای خود را دنبال کند.
بدون شک این نوع نگاه در هر روند آموزشی میتواند نتایج مفیدتری در پی داشته باشد و به شکوفاییِ نبوغ بیانجامد.
* به امید جهانی پر از آرامش و احترام برای همه *
مریم قندهاری